بابا مجتبیبابا مجتبی، تا این لحظه: 41 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 34 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

ارمغانِ بهشت

12w - 4d

سلام دردونه مامان حالت که خوبه ان شاالله فکر کنم تموم جونمو داری می کشی چون هر نیم ساعت یه دفه ضعف شدید دارم البته اگه چیز بدرد بخوری توی جونم بود از ته وجودم خوشحال می شم استفاده کنی امشب رفتیم نوبت سونوگرافی غربالگری گرفتیم برای 16 اسفند. ینی 8 روز آینده که بعدشم بریم برای آزمایش ان شاالله امیدوارم کاملا بی خطر باشه جواب . امیدوارم صحیح و سالم باشی به امید خدا راستی دیشب با همسری و مامانم رفتیم خرید 2 تا شلوار بارداری خریدم  کمر شلوارای خودم بهمفشار میاوردن اذیت می شدم. البته شما نمیدونی اما انگار 5 ماهه باردارم خخخخخ ( مایه خجالت ) شلوار راحتی خونم عالیه . هم نرم و لطیفه هم راحت راستی از وقتی باردار...
9 اسفند 1395

داریم با حسین حسین پیر می شویم ...

سلام عزیز دلم دردونه مامان و بابا حالت چطوره قشنگم؟؟ یک روز مونده به سالروز تولدم و من امسال بهترین هدیه ممکن رو از خدا گرفتم ... اونم دو ماه جلو جلو هیچکدوم از روزای تولدمو به اندازه این یکی دوست نداشتم راستی پریشب رفتم دکتر، خانم گلستان مقدم گفتن هماتوم خیلی کوچیک شده، باورم نمی شد! نمیدونستم چطور خدا رو شکر کنم. البته جفت هنوز پایین بود که اشکال نداره،گفتن بزرگتر که شدی می ره بالا ان شاالله و یه چیز دیگه ... اینکه تو حالت خوب و داری بزرگ می شی به لطف خدای مهربون . راستی ... فقط 6 روز مونده تا پایان سه ماهه شدنمون   هدیه خدا ... خیلی عاشقتم ...
5 اسفند 1395

11w - 1d

سلام میوه بهشتم ان شاالله که حالت خوب باشه عزیزکم چند روزه حس می کنم حالم بهتره ، نمی دونم اون تو چی می گذره اما به خدا توکل کردم. بابایی تون همش میاد و دست می ذاره روی دلم و باهاتون حرف میزنه میگه بابایی مراقب مامانت باش، خودت اونجا رو مدیریت کن میگه منم می خوام باهاش حرف بزنممممم صب تا شب پیش توه عاشقشما فقط ... یکم زندگی با این روال سخته همسری خیلی اهل گردش و مهمونیه، و منم با این وضع نه می تونم مهمونی و تفریح برم نه دلم میاد همش به همسری بگم نمیتونم! خدایا به حق این شب عزیز، به حق مادر سادات به حق این روزا مشکل تمام بیمارا رو حل کن مشکل منم حل کن   خدایا این شرایط باعث شد بیشتر بهت نزدیک بشم ...
29 بهمن 1395

شهادت مادر سادات - 10w 2d

سلام دردونه ی عزیزم دیروز 22 بهمن بود و نتونستم برم راهپیمایی! امروزم شهادت مادر ساداته، کانون ساعت 10 امروز صبح مراسم داره مسجد خیرات که احتمالا بازم نمیتونم برم ولی امیدوارم مراسم شب رو بتونم برم دلم خیلی تنگه خونریزیم تقریبا قطع شده اما هر از گاهی خون قهوه ای میبینم یکم زودم قطع میشه از فردا باید شیافمو روزی یکی استفاده کنم خدایا من این داروهارو همه وسیله تو میدونم ، انقدرم آبرو پیشت ندارم که مستقیم درمانم کنی اما یه نگاهت برام کافیه ... من هنوز به کسی نگفتم که باردارم ... گاهی میگم این اعتمادی نیست که باید به خدا داشته باشی اما به این فکر میکنم که ممکنه خواست خدا نباشه بمونی اونوقت تحمل دل سوزی و دلداریای اطراف...
23 بهمن 1395

9w 6d - الحمدلله

سلام قشنگ مامان قربون دستا و پاهای کوچولوت بشم دیشب رفتم مطب خانم گلستان مقدم، گفتن من اسراحت مطلق ندادم اگر بیمارستان اینو گفته بخاطر این بوده که خونریزیت قطع شه. کلی خدا رو شکر کردم که نمیخواد مطلق استراحت کنم البته استراحت نسبی سر جاشه. و همچنان جون ندارم و بی حالم، زود ضعف می کنم زود خسته می شم و اگر یه مقدار خیلی کم کار کنم عوضش باید حداقل ربع ساعت دراز بکشم. هر چه از دوست رسد نیکوست ... شکر خدا خونریزیم از ظهر دیروز قطع شده، فقط خون مردگی می بینم . خیلی کم یه روز مادر جون و دوروز مامان زحمت کشیدن اومدن تا مامانی استراحت کنه. الان بهترم الحمدلله اما خانم دکتر گفتن اون هملتومی که از جنینم بزرگتره باید استراحت کنم 2-3...
20 بهمن 1395

خونریزی - هماتوم

سلام عزیز مامانی امیدوارم حالت خوب باشه، از پریشب ازت بی خبرم 😔 پریشب با بابایی رفته بودیم بیرون برای شام، من با این طبع سردم مدتهاست یه گرمی درست نخوردم، از بیحالی و سردی ضعف کرده بودم، همسری گفت بریم کباب بخوریم، منتظر بودیم غذا آماده شه که سرفه م گرفت ، یه سرفه کوچولو کردم و حس کردم یه چیزی زد بیرون با فشار! خیلی ترسیدم اما سعی کردم خودمو حفظ کنم، داشتم فکر می کردم که چیکار کنم! همسری ظهر با جواب آزمایش من و مادر جون برگشت که قرار شد بعد شام ببریم براشون، خلاصه به همسری گفتم ببریم خونه بخوریم ، توی راه دست کشیدم جلوی شلوارم ببینم خونریزی دارم؟ که دیدم دستم خونی شد 😢 خیلی حالم خراب شد، همش تو ذهنم دیدن تو رو تجسم میکردم که دیگه ن...
19 بهمن 1395

9w 2d - بازم لکه

سلام عزیز مامانی امروز وارد دومین روز از هفته دهم شدیم؛ یعنی الان 9 هفته و دو روزمونه از صبح که بیدار شدم پنتا لکه خون دیدم(قرمز تیره) دوفاستونم رو خوردم اما یه تعداد ظرف از مهمونی پریشب داشتم که البته یه مقدارشم دیشب شستم . دیروزم با دوستای همسری خانوادگی رفتیم باغچه، یه تعداد کمی هم از دیروز ظرف و لباس روی دستمه . ظرفا رو تا جایی که فکر میکردم ضرر نداره شستم یه تعدادیشو یک سوم لباسا رو هم ریختم ماشین، وسایل ناهارم آماده کردم کم کم باید برم ناهارم درست کنم. سعی میکنم بیشتر درست کنم که برای فردا هم داشته باشیم تا بیشتر بتونم استراحت کنم اما حالم گرفته س . نمی دونم تو میمونی یا نه! نمی دونم دلیل این خونریزیا چیه! یا تا کی ادامه ...
16 بهمن 1395

آزمایش دور اول - پروژه

سلام دردونه امروز رفتم آزمایش دوره اول بارداری رو دادم . دیابت دو دوره ای و ایدز و ... بعدشم رفتم دانشگاه برای تحویل پروژه ای که کار نکرده بودم خدا خیر بده به استاد چماچم . همیشه دعاش می کنم. گفته بود 15 می دم اما بچه ها اصرار کردن بیشترش کنه 17 داد. هیچ وقت فکر نمی کردم پروژم انقدر کم بگیرم! اما فدای یک تار موت بگذریم ... راستی دیروزم پسر آقا هادی، پسر عمو رضام بدنیا اومد . بعد دوتا سقط . یه ماهم زود بدنیا اومد اما الحمدلله حتی زردی هم نداشت. یه ماه دیگه هم ان شاالله پسر مرضیه، دختر عمه نسرین بدنیا میاد. عکس برنا رو که دیروز سما برام فرستاد کلی دلم خواست تو رو میدیدم کلی ذوووووووق امروز تازه 8 هفته و 3 روز گذشته ....
10 بهمن 1395

7w4d - صدای قلب مهربونت

سلام عزیز دلمممممم سرباز امام زمانم امروز رفتیم سونو ... هم خودتو دیدم هم قلب مهربونت میزد ... همش فرار می کردی مجبور می شدیم بگردیم پیدات کنیم حیف که باباییتو خبر نکردن بیاد صدای قلبتو بشنوه تازه سمانه هم خونمون بود همرامون اومد اونم پشت در بود. کلی ذوقت کرد ... باباییتونم نمیتونست خنده شو جمع کنه اما خیلی هم عکس العمل خاصی نشون نداد البته همون لبخند خودش خیلی خاصه حالا میای خودت می بینی خلاصه کلی ذوقت کردم با اون نقطه قرمز که خانم دکتر گفتن قلبته وقتی صدای قلبتو شنیدم از خوشحالی فقط گریه می کردم واقعا فکر نمی کردم باشی خدایا شکرت . از حضرت زهرا س خواستم برام مادری کنن تا عمر دارم ممنونشونم تو رو سپرد...
4 بهمن 1395

هفت هفته و سه روز

سلام تمشک مامان ... یا به قول خاله فیروزهء همسری توت سفید شیرین کوچولو امروز آخرین امتحانمم دادم و تمام ... 10 بهمن هم میرم برای پروژه یه امضا و ان شاالله مشکلی پیش نیاد و تمام امشبم نوبت سونو گرفتم برای فردا 4:30 بعد از ظهر بی صبرانه منتظر دیدنت و شنیدن صدای قلب مهربونتم معجزه زندگیم امیدوارم این اتفاق بیوفته خدا برای من و باباییت حفظت کنه تا زمانی که لازم باشه برت گردونیم به خودش و در راه خودش خیلی دوستت دارم فسقلی   یا ارحم الراحمین ...
4 بهمن 1395